|
|
|
|
|
خانه حریم بود که در آن سیاهی نمینشست در باز بود و زنان سراسیمه به آن سوی اتاق میرسیدند رویاهای منفصل روی هم تلمبار شده بود و لابلایشان تکه های گداخته ی زنی شعله میکشید لچک- : کابوس سیاهی که هر روز با زنی از خانه بیرون میزد با من من تا تو تو واژه ای به رنگ تمامی تکرارهای شیرین تکرار های تلخ تو طناب تنیده ای به دور تسلیم بادهای بی آشیان. کابوس بود مرز دود، خط شب، رنگ خواب، لچک. شعله نشست ...خانه سیاه شد: مردان، غریب می آمدند و میرفتند... |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه 30 اردیبهشت1387ساعت 22:20 توسط ستاره
|
|
||
|
|
|
|
|
آبی به بلندای ابری که در دست نمی نشیند پ پنجره که باز بود پر کشیدی از شاخه هایی که مانند تو میتوانست پناه باشد ک کاغذ اما؛ قفسسسسسسسسسسسسسسسسس. تجمع انبوه افسردگی های کَ س ی - آسمان، پرتگاه پرواز - آبی، دشت های بی آشیانی که در دامن رود پناه میگیرند: - هست پاره ای از من در هر چکه، در هر نم. ک کلام را پس میزنی و در انبوه کتاب ها و تفاسیر به باران؛ |
||
|
+
نوشته شده در شنبه 28 اردیبهشت1387ساعت 21:5 توسط ستاره
|
|
||
|
|
|
|
|
من زن. در لفظ اغواگر پر توهم به ظاهر زیبا؟ شاد؟ و به دل پاره پاره های دور ریخته شده... زن . . . من . ... |
||
|
+
نوشته شده در شنبه 28 اردیبهشت1387ساعت 21:4 توسط ستاره
|
|
||
|
|
|
|
|
کلاغ های فرسوده از پهنه ی گندم زار می گذشتند و در منقارشان تن پوسیده ی مردی را که سالها - خودش را در توهم راز گندم دفن کرده بود در آبی آسمان ها میکشاندند تا استخوانهایش را به رویای پوشالی پرواز پیوند زنند. آسمان آنروز تشنه تر از همیشه بود انگار مرغان دریایی حریصانه پلک میزدند و سینه ی آسمان را به پیش میشکافتند. پیامد تمامی شکست هایم؛ سایه ی بال هایی که به قعر تاریکی رخنه میکرد دستان آلوده ای که به خشکسالی ها پل زده بودند - بی هیچ بارانی که بر کشته ی فردا ببارد. تنها تنها تنها بود بادی که خط کشی خیابان ها را در جستجوی ترانه ای تازه امتداد می داد و غروب که تا ناکجاهای فصل خاکستر را در پی گام های آسمان طی میکرد؛ تنها بود پیامد تمامی گسست هایم؛ نبض باران بود به شکل ابرهایی که در هم می پیچند و از هم بیگانه می شوند به شکل تن حجیم کتاب هایی که جمله های اول و آخرشان درهم ادغام میشود بی آنکه در هم آمیزند و شکل لبخندی که در پهنای ترک های کویر در آغوش تکه ای واحه به انتظارمی نشیند و یا سیه چاله های ظلماتی که برای غرق ساختن چشمان لبالب متزلزل تو در خود دست به دعا برده اند آه! مترسکی که در رود آسمان جاری بود شکل تمامی سرگردانی ها و افسردگی های من بود انگار. |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه 11 فروردین1387ساعت 22:3 توسط ستاره
|
|
||
|
|
|
|
|
3. زن پر میگرفت از هر آنچه از خدا بود و بالهای مقدسش را همراه کودکش در دریا جا می گذاشت. ۲. پرنده چشمانش به افق نبود به زنی نازا بود که کنار ساحلی دور جوجه هایش را روزی از آب میگرفت چشم انتظار مردی که برای شکار آسمان و زمین به آبها مینشست و باتلاقی که دریا به آن منتهی بود. 1. پرنده لای مرداب ها پر کشید و در منقارش سکوت تمامی تخم هایی که در باتلاق نشانده بود را میریخت. ۰. آخر
عید قربان بود . |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه 6 فروردین1387ساعت 21:18 توسط ستاره
|
|
||
|
|
|
|
|
کتاب روی خط هایش بسط داده میشود... تصور مبهمی از غروب و کفش هایی که رو جاده ها کش می آیند تکه ی از آسمان که در گودال آبگرفته ی باغچه می افتد جلگه و آبرفت هایی که سبزیشان لای برگ های امتحان می پژمرد تصور گنگی از خدا که همیشه پشت چشم ها میلرزد و در لحظه ی های پوک روی کتاب ها ی خاکی فلسفه چکه می کند تصور باطلی از کلماتی که پشت هم ردیف میشوند و نمیشوند کلماتی که تمامی معنایشان در بی معنا بودنشان است عشق می آفرینند و بعد به بند میکشندش احساس پوچی که از ترانه های حسرتِ ساز بر میخیزد ویا شبانه هایی که روی پلک خورشید کشیده میشود تا شاعری از معجون خطوط، نئشه شود ... هیچ فرضیه ای به اندازه ی تو مبهم نیست. |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 29 اسفند1386ساعت 22:21 توسط ستاره
|
|
||
|
|
|
|
|
خاک نشا شده بود: برهوتی لخت که لای دستانش رگه های سبز میدوید سینه هایش پراز شیرمی شد و انگشتان پایش در اندوهی سرد ریشه می دواند در اعماق غربتی مرطوب و تاریک رود آب دیواره ی باغ را کنارگرفته بود و پیرهن چاک کم کم پوسته ی بلورینش را مینمایاند برف همیشگی برهنگی اش را میپوشاند برف...برف... و باز هم برف... پاییز که تیرمیکشید در رگ های درخت. کلاغ ها سرفه ای میکردند چایی می خوردند و از کنار بخاریها پر میکشیدند و در اعماق آبی آسمان درختی را میدیدند که پاییزهم سیاه بود بدون هیچ کلاغی وبرف... تمامی قاب ها را پوشانده بود. قاب های چوبی روی دیوار، توی باغ. آواز بهار و کودک تابستان آب را درمغزش می سراند تا پیکره ی برهنه اش را دیگر کسی الوار نکند بهار پا گیرد از گرمای آغوش جفتش و کودکش از شیره ای سر رود که از آن زنی خودش را در زمین نشانده بود. |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه 19 اسفند1386ساعت 9:16 توسط ستاره
|
|
||
|
|
|
|
|
جوهر تمام می شود
دستها روی هم انباشته میشوند انگشتان هم ماه روی ماه باران روی کوهستان خدا منتظر در بی وزنی غبار انباشتگی سکوت و تورم لحظات زمین در خون پاشید. روی تکرار غروب. مرثیه جای خود را به برکه ای داد که ستاره ها سالیان سال در آن خودشان را غرق ساخته بودند درخت جوان اما سالی دیگر انگشتش را به برکه میرساند تا رویای ستاره ها را بچشد هیچ چیز مثل انگشتان درخت چیدنی نیست. ----- وسال دیگر درخت چنین خواهد گفت: ستاره تکه ای اتاق خالیست که در آسمان به دور خود پرده ای غبار میتند. اتاقی خالی که از رویایی سبز پر و خالی میشود.
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه 21 بهمن1386ساعت 13:49 توسط ستاره
|
|
||
|
|
|
|
|
باران به تن امروز مینشیند آمیزه ای از سازهای شنی مانند خطوطی که خورشید را گرم میکند مانند زمانی که ما تکرار می شویم در پستوي خاطرات در نغمه هاي تهي ابرهاي بي باران درزمانی كه میگریزد به پس و پیش و در چشمه هاي خشك و چشم هاي خيس آمیزه ای از لب های چوپان و برکه های صاف که در دریا مینوازند تاري كه از ابرهاست و دریايي كه ماهیانش را میشويد از غبار آدمیان گلی باران به تن دیروز نشسته بود و در زمان غوطه ميخورد دشت-دشت- فردا جا میکند در اسارت عاشق همیشه سهمگین میبارد پشت شیشه هایی که پيكره ها محو شده اند و چشمهایی که به باران می مانند پشت دستان کوچک و گرمی که میخندند و موسیقی دود موسیقی بخار سرد موسیقی گٍل و یا دوستت دارم هیچ کدام جای فردا را نخواهد گرفت... |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه 15 بهمن1386ساعت 12:6 توسط ستاره
|
|
||
|
|
|
|
|
خواب آهسته آهسته از مقابل رود می گذشت نیمه تصویر تاریکی از لبها، بینی و موهای سیاه نمناک تصادم رود و دره و اتفاق به آتش کشیده شده بدون چشم باران باران رود در یک پرده ی نقاشی که دوازه ی آسمان را می گشاید نهر از خشکسالیها سیرمی شود و اشکال زاینده در زوال روشنایی روز جان می گیرند رود به همه جا سرک می کشید و از هیچ نقطه ای شروع نمیشد نیمرخها روی دیوار شعله ای که پا می گیرد از خواب های بی سر وته و در رود های خروشان می ریزد دستها بر گهای کاهی را بو می کرد و چشمها جای خالی دیوار را لمس وقدرت افسانه در انگشتانی که کورمال کورمال دنباله ی خواب را می جست تو در پس زمینه محو شده ای خواب می رقصد چشمها کم بود برای باریدن برای خواب بیداری و رستاخیز صورتکهای بالماسکه می خواستم آندو را ببینم تصادم زمستان و آسمان های لاجورد و دخترکانی که از پشت ژاکت های نارنجی و آبی و سفیدشان تمام رویایشان را در جیبشان می ریزند یکی یکی دو تا دو تا و همیشه پیش از آنکه فرصت کنی از کنارت می گذرند ساعت چند بود؟ زمانی که ما شتابان می گذشتیم از خودمان در خیابان از جاده های ساییده شده به تلفیق رنگهای آسمان و سایه ی برجهایی که ما را به ابرها پیوند می زند زمستان روی پر بلبلان یخ زده و گربه های خیس می نشیند چشمهایت به آتش کشده شده بود رود می لغزید در دامن خدا در دستهای تو و جای چشمها دو حفره بود دو حفره ی فراخ و غمناک که به اند ازه ی دریا ژرف و ژرف تر می گشت... دو کاسه ی خالی که در آن بی وقفه آب می جوشید... تا همه در آن آغشته شویم |
||
|
+
نوشته شده در جمعه 14 دی1386ساعت 22:8 توسط ستاره
|
|
||
|
|
|
|
|
شاعر پاييز پرنده ها را ميسرايد پرنده نغمه ها را و تو برگ ها را كلاغ هاي سياه اما از دلدادگان مي گريزند... حيران، حيران، حيران و در غربت درختهاي عريان لانه مي نشانند. كوبه كوبه خنده... بازنسيم تو پا گرفته است روي رقص باده هاي آتش نيمكتي كه پر نميشود از رنگ هاي سير اينجا منتظر نشسته ام پشت ميز،پشت كتاب، پشت چشمها، اشاره ها، دلقك ها ميز در پنجره مي نشيند. و كلاغ در من راستي چيزي ميخواستم بگويم... صدا صدا پرواز پاييز رسيده است برگها را ميسرايي و من در صدايت پرواز مي كنم. |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه 3 مهر1386ساعت 11:42 توسط ستاره
|
|
||
|
|
|
|
|
مي نويسم ميايي لاي خطوط، لاي كشش سركش ها، لاي سكوت ها و صداها ميكشم پهن مي شوي در رنگ آبي در سفيد تركيب مي شوي و در هر غروبي مي نشيني تصويري از تو در جاده در راه در گذر از واژه هابي كه پيش تو نوشته نميشوند. در آبهاي آسمان آفتاب گرداني كه به تو چشم دوخته و دفتري كه منتظر ست. مي نويسم و پيكرت لاي انگشتانم تازه مي شود. |
||
|
+
نوشته شده در شنبه 31 شهریور1386ساعت 11:57 توسط ستاره
|
|
||
|
|
|
|
|
مرد همسايه از تيشه آويزان است. و پشت بام همچنان روی پلک هايم مي لرزد خواب مي بينم كوچه در جمعه ها مي لغزيد در كتاب هاي منتظر وقفسه هاي خالي [كتاب همه جا از تو مي گويد لابه لاي واژه هاي خموش؛ واژه هاي خون كودكان خرد سال تمامي كودكيكيشان را جيغ مي كشيدند در نت ها ي گريه شان؛ درموسيقي خنده شان او مرا نميديد مادرم نيست كه ببيند تو نيستي كه بگويم كودكان نمي خواهند كه بدانند يك بانگ؛ [ براي رستگاري كافيست. | ||